تبلیغات
نورانی - داستانی به نام بُریدن و دوختن


در شهر ناصریه، که پرشده بود از مردمانی یهود و ثروتمند، حضرت مسیح(ع) وظیفه تبلیغ مردم را به عهده داشت آن هم به دینی جدید. در این شهر حضرت مسیح(ع) که جوانی زیبارو و خوش اندام بود، زن نداشت حتی خانه هم نداشت و همانطور که در کلام نورانی حضرت امیر(ع) جاری است غذایش الف سبز دشت ها و چراغش نور ماه و گرمایش، گرمای خورشید و کفشش پوست پاهایش بوده است.همچنین شخصی؛ در حالی که از خانه یک فاحشه بیرون می آمد توسط یک شخص رؤیت شد، حالا هم ما می دانیم هم مسیح(ع) قصه ی ما که اولین چیزی که در ذهن آن مرد شکل می گیرد، این است که شخصی که دعوی نبوت می کند و روح خداست و به مردم می گوید گناه نکنید، خود گناهکار است و به قول عامه "واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند؛ چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند" شاید خیلی از ما نیز آن جا بودیم این حرف را می زدیم،هم جوان است و هم زن ندارد! حالا مرد مسرور از کشف ماجرا و دلخوش از ابلاغ این خبر به مردم و عیسی(ع) واقف بر آنچه در سینه مرد است!
مسیح(ع) جلو آمد و گفت:بگذار اولین شخصی که می خواهی با او به گفت و گو بپردازی من باشم.
-بفرمایید.
-دو نوع مریض داریم یکی می فهمد مریض است و قدرت بر رفتن نزد طبیب را هم دارا است یکی می فهمد نقصی دارد ولی قدرت بر رفتن نزد طبیب را ندارد و طبیب را بالای سر او می آورند، این زن هم از قسم دوم است که آنقدر با گناه خو گرفته که دیگر قدرتی برای بازگشت ندارد و من سراغ او رفتم. و تازه او راه هم ندیدم و از پشت دیوار با او سخن گفتم و او هم فهمید، او هم درمان شد، او هم توبه کرد، حالا برو بگو منم مشتری اگر تحویلت گرفت!



پ.ن:هم می بُریم هم می دوزیم در کمترین زمان ممکن، کار هم نداریم آبروی شخص است که بریده می شود یا وصله های خانمان سوز است که دارد دوخته می شود فقط بوق کرنا نباید خالی بماند از حرف هایمان.خوب گاهی اصلا حرف زده نشود خیلی خوب است، آسمان که به زمین...
2-کسی نیست به این شاعر بگوید تو که می گویی "چون به خلوت می روند" خوب خلوت جایی است که هیچ کس نیست حتی تو هم نیستی پس چطور "آن کار دیگر" را فهمیدی؟

چاپ این صفحه نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر 1391 توسط کمیل کمالی | نظرات ()