تبلیغات
نورانی - شکایت، خجالت

النقی(ع)
امام جماعت مدینه بود. مدام نامه می نوشت برای متوکل : " اگر این جا را می خواهی، علی بن محمد (ع) را از مدینه بیرون کن!"
متوکل حرفش را قبول کرد. وقتی که امام می خواست از مدینه برود، آن مرد پیش آمد و گفت : " اگر شکایتم را به خلیفه بکنی، زندگی ات را آتش می زنم و بچه ها و غلام هایت را می کشم."
امام هادی (ع) آرام رو کرد به او و گفت : " من مثل تو آبروریز نیستم. شکایتت را به کسی می کنم که من و تو و خلیفه را آفرید. "
دیگر خجالت کشیده بود. سرش را زیر انداخت؛ افتاد به التماس که مرا ببخشید!




پ.ن:هم به بهانه دهه بزرگداشت امام علی النقی الهادی(ع) در فضای مجازی  و هم به بهانه معرفی مجموعه کتاب های "14 خورشید و یک آفتاب" این داستان که خود از مجموعه کتاب های نامبرده است را می زنم تا باشد خودشان دستمان را بگیرند.

چاپ این صفحه نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 توسط کمیل کمالی | نظرات ()