تبلیغات
نورانی - از خوک چرانی...



از کش مکـــش خـرد به تنــــگ آمـــده ام
وز نــــــام پســــندیده به نــنــگ آمـده ام

از بــــس که ز خــویــش ناخوشیها دیدم
با خویـش چــو بیگـانه بــجنــگ آمــده ام


      تـــا دیــو فکـــنــده دام، افـتـــاده بـــه دام     
 تا نــفــس گشاده کف، به چنگ آمده ام


یــک ذره نـــمانـــد نــــور اســـلام بـه دل
گویی که بـــه تـــازه از فرنــــگ آمـــده ام


شــــد روی دلـــــم ســـیــاه از رنگ گناه
از کشـــور روم ســـوی زنـــگ آمـــده ام


شــــهـوت چـو نـمـــاند در غضب افزودم
از خـــوک چـــرانـــی به پـــلنگ آمده ام


گـــر رنـــگ امــید نیست بر چهره فیض
از سیـــلی بیـــم، ســـرخ رنگ آمده ام

پ.ن:استاد می گفت اگر دلت می گیرد خوب راه هم گذاشته اند که دلت را آزاد کنی، استاد می گفت دیوان فیض کاشانی برای همین وقت هاست...
 گذشت تا این که دستمان بر دیوان علامه باز شد و صفحه ها با هم به رقابت نشستند تا دیدگانم آن ها را رصد کنند، که برق شعر فوق چشمم را گرفت،اصلا انگار فیض این شعر را سروده برای (شرح حال) من.اصلا انگار گمگشته من است همین چند بیت؛ خوب شناسنامه من است! اکثرا اشعار علامه را امام(ره) و امثال امام(ره) می فهمند و در این عرصه برای من و امثال من زیرانداز پهن نکرده اند .نا امید شدم بگویم زبان قلمم را کسی نمی فهمد!!!


چاپ این صفحه نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391 توسط کمیل کمالی | نظرات ()