آینه همیشه شد مصداق دوست خوب که بی کم و کاستی تو را نشان می دهد و از این حرف ها! اما در این عالم ستر و حجاب و پرده گون، بنازم که آیینه هم ادب می کند و آنجور که هستیم را نشان نمی ده،لطف و رحمت از در و دیوار این دنیا می ریزد و و ما...
فقط از روزی می ترسم که تبلی السرائر است!



پ.ن: 1-این روز ها حکم گرم کردنِ ماه رمضان را برای من دارد!
2-می دانم این نوع بروزرسانی اصلا با استاندار های وبلاگنویسی سازگار نیست و به ضررمان می شود اما بحث امتحان که می شود همه چیز به سوی دگر می رود، تا بعد امتحانات الی القاء


چاپ این صفحه نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()


فاطمیه دوم

ذرات خاک اینجا احساس دارند؟می فهمند با که روبرو هستند!سیلی که نمی زنند راستی ای گور چرا تاریکی "صدیقه عالم"میهمانت باشد و اینقدر بی سرو صدا...

حالا حسین نمی تواند بلند گریه کند تو دیگر چرا ساکت نشسته ای؛ به حال و روز ما نگاه نکن که برای او جایی بهتر از این نداریم اما تو هم بهتر از این باش!

... وهنوز آن قطعه زمین متحیر و مبهوت، مسکوت نشسته تا یک نفر بیاید و مهری ز تربت حضرت(س) درست کند!

چاپ این صفحه نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()


یه یار داستان رو براتون تعریف کردم هر چند، چون روز های ابتدایی بلاگ بود زیاد استقبال نشد اما همه چیز یه خواب بود که تو خواب دو تا شهید گمنام مهمونمون شده بودن، تفاصیل در مطلب "خوش اومدی پهلوون" اما مداح عزیز عباس اسلامی یه مداحی خوند که اون روز رو بهتر به خاطره ها سپرد البته مداح زیبایش به کنار حال و هوای مجلس هم عجیب بود دو تابوت و بچه ها هم به طواف افتاده روی تابوت ها هر کس...  خودتان ببینید!

[http://www.aparat.com/v/abe5dd2d873da5acf7739cb928da1110175320]

چاپ این صفحه نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()



امام علی النقی الهادی(ع)
نامش جنیدی بود، از علمای ناصبی و دشمن سرسخت علویان. معلم علی(ع) شش ساله شده بود، بعد از شهادت پدرش آن هم به دستور معتصم.خوب باید ارتباطش را با شیعیان قطع می کرد و به خیال خودش و معتصم، می خواست همراه با کینه ی اهل بیت اعتقادات ناصبی به او بیاموزد!
مدتی گذشت، تا این که شخصی حال علی(ع) را با لفظ کودک از او پرسید؛ عصبانی شد، گفت: "کودک کدام است؟ در مدینه عالم تر از من سراغ داری؟"
ــ نه!
_ به خدا قسم هرچه می خواهم یادش بدهم، خودش می داند. ادامه اش را هم به من یاد می دهد. تمام قرآن را با تفسیر کامل می داند و با صدای خوش از حفظ می خواند. نمی دانم این همه علم را از کجا آورده، وقتی در میان دیوارهای سیاهِ مدینه بزرگ شده.
ــــــــــ
علی ِ شش ساله معلم خوبی بود برای معلمش. جنیدی ناصبی سرسخت؛ شد از دوست داران اهل بیت.آن هم سرسختانه!


پ.ن:ایضاً به شرح مطلب ذیل این هم باقیات الصالحات شد اما الان فکر می کنم وجود همچنین دهه هایی برای وبنویس ها و واحد های تولید محتوا رو ضروری می دونم!

چاپ این صفحه نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()


النقی(ع)
امام جماعت مدینه بود. مدام نامه می نوشت برای متوکل : " اگر این جا را می خواهی، علی بن محمد (ع) را از مدینه بیرون کن!"
متوکل حرفش را قبول کرد. وقتی که امام می خواست از مدینه برود، آن مرد پیش آمد و گفت : " اگر شکایتم را به خلیفه بکنی، زندگی ات را آتش می زنم و بچه ها و غلام هایت را می کشم."
امام هادی (ع) آرام رو کرد به او و گفت : " من مثل تو آبروریز نیستم. شکایتت را به کسی می کنم که من و تو و خلیفه را آفرید. "
دیگر خجالت کشیده بود. سرش را زیر انداخت؛ افتاد به التماس که مرا ببخشید!




پ.ن:هم به بهانه دهه بزرگداشت امام علی النقی الهادی(ع) در فضای مجازی  و هم به بهانه معرفی مجموعه کتاب های "14 خورشید و یک آفتاب" این داستان که خود از مجموعه کتاب های نامبرده است را می زنم تا باشد خودشان دستمان را بگیرند.

چاپ این صفحه نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()



یه موقع دست هایم به دنبال کار هایی می رود  که اصلا با آن کار ها سنخیتی در من یافت نمی شود.آخرین شاهکارم این است که می خواهم فیلم نامه بنویسم، حالا این که کسی نیست که بگوید تو کجا و فیلم نامه نویسی کجا به کنار ولی هرچند که این ماجرا قصه ای است که سر دراز دارد اما برای من چند مانع بیشتر وجود ندارد که حلشان کنم کار تمام است.تقریبا هر چهار سال یک بار زندگی به سویی ما را می کشاند، خدا بخواهد و این کار روزی ما باشد،چیز بدی نخواهد بود.چشم امیدمان به خدا، بسم الله را گفته ایم!

چاپ این صفحه نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()




از کش مکـــش خـرد به تنــــگ آمـــده ام
وز نــــــام پســــندیده به نــنــگ آمـده ام

از بــــس که ز خــویــش ناخوشیها دیدم
با خویـش چــو بیگـانه بــجنــگ آمــده ام


      تـــا دیــو فکـــنــده دام، افـتـــاده بـــه دام     
 تا نــفــس گشاده کف، به چنگ آمده ام


یــک ذره نـــمانـــد نــــور اســـلام بـه دل
گویی که بـــه تـــازه از فرنــــگ آمـــده ام


شــــد روی دلـــــم ســـیــاه از رنگ گناه
از کشـــور روم ســـوی زنـــگ آمـــده ام


شــــهـوت چـو نـمـــاند در غضب افزودم
از خـــوک چـــرانـــی به پـــلنگ آمده ام


گـــر رنـــگ امــید نیست بر چهره فیض
از سیـــلی بیـــم، ســـرخ رنگ آمده ام

پ.ن:استاد می گفت اگر دلت می گیرد خوب راه هم گذاشته اند که دلت را آزاد کنی، استاد می گفت دیوان فیض کاشانی برای همین وقت هاست...
 گذشت تا این که دستمان بر دیوان علامه باز شد و صفحه ها با هم به رقابت نشستند تا دیدگانم آن ها را رصد کنند، که برق شعر فوق چشمم را گرفت،اصلا انگار فیض این شعر را سروده برای (شرح حال) من.اصلا انگار گمگشته من است همین چند بیت؛ خوب شناسنامه من است! اکثرا اشعار علامه را امام(ره) و امثال امام(ره) می فهمند و در این عرصه برای من و امثال من زیرانداز پهن نکرده اند .نا امید شدم بگویم زبان قلمم را کسی نمی فهمد!!!


چاپ این صفحه نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()




پیامبر ما (ص) به نص قرآن شاهد بر اعمال امت است «إِنَّا أَرْسَلْنا إِلَیْكُمْ رَسُولاً شاهِداً عَلَیْكُمْ» ؛ حالا جا دارد که مردم مدینه به این زودی فراموش نمی کردند پیامبری که بر ریز کارهایشان شاهد است خوب بر هتک حرمت های دخترش هم شاهد است و شهادت می دهد، نباید به این زودی امانت رسول خدا را که مهمانشان بود فراموش می کردند؛ مهمان حبیب خداست، با حبیب خدا که با آتش صحبت نمی کنند!!!
اصلا به من بگو غلاف و حوراء الإنسیه با هم چه مناسبتی دارند؟
نه نمی گویم که بخندی!!!
جوابم را بده!
...پرنده را بخواهی پرواز دهی دستت را هم که بلند کنی پرواز می کند دیگر زدن چرا؟

چاپ این صفحه نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()


نمی دانم چگونه تولید کننده های داخلی به خود اجازه می دهند که حالا با توجه به روی آوردن مردم به کالای ایرانی فقط به فکر سود باشند و اصلا به کیفیت کالا توجهی نداشته باشند، درست است مسئولین نظارتی، “استاندارد” و “حمایت از مصرف کنندگان”کاری نمی کنند و خود را به خواب زده اند اما با توجه به شعار جهاد اقتصادی خود تولید کنندگان باید در حالت جهادی رو به پیشرفت باشند!

حالا که نظام ما به اقتصاد وابسته است و اقتصاد هم به استقلال نیاز دارد ما مصرف کنندگان کم نمی گذاریم، ولی تولید کننده ها هم کم نگذارند. شهدای ما برای حفظ نظام خون خود را هم داده اند حالا پول که چیزی نیست؛ ما کالای بی کیفیت ایرانی را هم می خریم اما بد نیست "تولیدکننده "هم تولیـــدکننـــده باشد!



پ.ن:این آخرین نمی دانم بود؛ حالا باید از دانسته های فاطمیه گفت!


چاپ این صفحه نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()




نمی دانم چگونه زیر بار این قضیه می رویم که یک سری گذشتگان این سرزمین وضع کنند که هفت سین بگیرند و ما هم آن را تمام و کمال آن را برگزار می کنیم، اگر هفت سین نماد است که معلوم نیست باشد و چه بسا این هفت سین را خود عامل حیات و ... می دانستند، خوب چه انگیزه ای برای این نماد ها داشتند، مثلا جای این که سیب نشانه تندرستی باشد می گفتند سرکه نماد تندرستی باشد و ما هم هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم!
چهارشنبه سوری هم پایه های خرافاتی داشت، همین طور تحریف شد و به این بازی های وحشتناک رسید، این هم همان زمینه را دارد چون پایه های درستی ندارد! ما نباید هر چیزی که از نیاکانمان به ما رسید را ببوسیم و کنار بگذاریم، اما بد نیست با این همه پیشرفت بدی ها و هرزگی ها را پاک کنیم و خوبی ها را نگه داریم؛ در زمان پیامبر(ص) هم همین بود، زنده به گور کردن محو شد و حج برجسته شد و چه خوب است که ما خوبی های نوروز را برجسته کنیم که این ایام خیلی نقاط مثبت دارد.




پ.ن:شاید برداشت شود که ما دیگر باید با هفت سین خداحافظی کنیم ولی نه این سفره هنوز می تواند جلوه زیبایی و سبب جمع آوری خانواده ها باشد ولی زوائد(نگاه به هفت سین ها برای این که سال را برایمان دگرگون کنند و ...)چه خوب است حذف شود.

چاپ این صفحه نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین 1391 توسط عبد پرگناه | نظرات ()


تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...